یازده ساله بودم وقتی که برای اولین بار شروع به انجام کارهایی کردم که باعث شرم و ننگ خانواده ام بود و آن استفاده از ماده مخدر حشیش بود و بهمین دلیل تا سن سیزده سالگی هیچ موقیعت خوبی را در فضای خانوادگی و فامیل نداشتم تا اینکه از جایی احساس کردم که دیگر امکان بودن و ماندن در کنار خانواده را ندارم. روح پدرم شاد که می گفت: «تو مثل یک لکه ننگی در بین ما» و راست هم می گفت ؛ دروغ نمی گفت. بله مجبور شدم از خانه بیرون بروم و جداگانه در تنهایی زندگی کنم. گاهی به خانه سر می زدم. مادرم خیلی دوستم داشت و پدرم هم دوستم داشت. پسر اول خانواده بودم اما همیشه احساس تنهایی می کردم.  خلا بود در درونم و ارضا نمی شدم. پر از زخمهای درونی بودم از طفولیت بخاطر یک سری از رابطه ها. بخاطر خشونت ها و اتفاقاتی که از کودکی در زندگیم افتاده بود. حتی قبل از آن سن زخمهایی داشتم که مرا خشمگین وعصبانی کرده بود. کشیدن حشیش برای مدت کوتاهی به من آرامش کاذب می داد و باعث می شد بتوانم خشم و عصبانیت بسیار زیادم را کنترل کنم. چند عادت بد داشتم که به شدت پرخاشگر بودم و در مواردی درگیری فیزیکی با چاقو داشتم متاسفانه.  و از همین رو چندین بار سابقه زندانی شدن در شهرهای شیراز و قم را داشتم تا اینکه در سن هفده سالگی بخاطر جرمهایی که داشتم تعلیقی گرفتم و مجبور شدم از ایران فرار کنم.

به پاکستان گریختم  با انبوهی از خاطرات تلخ و رویاها و آرزوهایی برای آینده. جوان بودم و اقتضای سنم بود. فیلم های هندی زیاد نگاه می کردم و دوست داشتم یک  هنرپشه هندی بشوم.  صادقانه قلبم را برای شما باز می کنم که شما هم لمس کنید. بله آرزو هایی داشتم اما همه آنها در حد همان رویا بود و در پاکستان هم وضعیت درونی من همان بود که بود.

گشتم و افراد مثل خودم را پیدا کردم و آنجا هم خلاف ها و بزهکاریهای متفاوت تا نهایتا به زندان لاهور افتادم و هفت ماه زندانی بودم تا آزاد شدم و بعد از آشنایی من با باندهای تبهکارآن آنجا یک همکاری جدید با آنها شکل گرفت. تمام آن گروههای خلافکار هویت پاکستانی داشتند و از ساکنان لاهور و پنجاب بودند. با ایرانیان ساکن آنجا ارتباطی نداشتم و آنها هم با من کاری نداشتند چون اغلب پناهنده بودند و من هیچ چیز از پناهندگی و سازمان ملل نمی دانستم. در حوالی سال ۱۹۸۹ توانستم در مسیر آشنایی با انسانهای مشهور پاکستان  قرار بگیرم و رویاهای کودکی ام مرا تا آنجا پیش برد که با یک هنرپیشه معروف دوست بشوم و در مناسبات اجتماعی و فرهنگی با او همراهی کنم. با اینکه سن نسبتا پایینی داشتم در دو فیلم سینمایی به عنوان بازیگر ایفای نقش کنم  و این بدان معنا بود تا حدودی به آمال و آرزهایم رسیده بودم اما از تمام اینها ارضا و اقناع نمی شدم و خلا درونیم همچنان پر نمی شد. زخمها و چرک ها همچنان باقی بود و خشم و عصبانیتی مهار نشدنی و ناگسستنی و حس غریب تنهایی.

خیلی وقتها به غلط تصور می کنیم اگر به جایگاه و پایگاه مشخصی برسیم، اگر مهاجرت کنیم به یک کشور ایده آل  و شهروندی آنجا را کسب کنیم،  اگر مدرک و عنوانی داشته باشیم همه چیز درست می شود. اما این همه چیز هرگز تمام نمی شود و اغلب حتی با گرفتن شهروندی و مدرک و موقعیت های خوب اجتماعی اقتصادی تازه شروع می شود. این تجربه ای بود که در عنفوان جوانی بدان دست یافته بودم و باز هم خالی و تنهاتر از همیشه عاجزانه با شدت روزافزونی به حشیش پناه می بردم تا فقط کمی تا اندکی خودم را، دردها و زخمهایم را به فراموشی بسپارم  بطوریکه برای مدت هشت تا نه سال یادم نمی آید که سرم خالی بوده باشد و اصلا خیلی چیزها نمی توانم بخاطر بیاورم.

زمان و زمانه من می گذشت تا اینکه در همان مسیر بخاطر موقیعتی که داشتم و ایرانی بودنم و تسلطم به زبانهای هندی و اردو و پنجابی و تا حدی انگلیسی. دوستان مطرح و عنوان داری پیدا کردم از جمله افسران رده بالای اداره پلیس تا اینکه یک روز یکی از دوستانم که پلیس امنیتی بود مرا به دفترش دعوت کرد و به من گفت کار مهمی با من دارد. بواسطه دوستی براحتی پذیرفتم و  در زمان ملاقات از من خواست برای او کار کنم. در ابتدا حتی بمن خیلی برخورد و به او  پاسخ دادم که تو باید برای من کار کنی. چون هم کار مخبری را دوست نداشتم و زشت وزننده می دانستم هم واقعا به افرادی در جایگاه او رشوه می دادم تا دسترسی به کارهای خلافم را آسان کنند. لافاصله با لحن دوستانه تری گفت: نه لطفا ناراحت نشو! کاری که از تو می خواهم خبرچینی معمول نیست. بطور مشخص درباره مسیونری و مبلغین مسیحی هست که در پاکستان در مقابل دین مشترک هردوی ما تبلیغ می کنند. ما اطلاعات دقیق از فعالیت های ترویجی و تبلیغی آنان داریم فقط نیاز به اسناد و مدارکی برای دیپورت کردن آنها  داریم که اینکاربوسیله تو که جوان و ایرانی هستی  به آسانی و بدون کمترین ایجاد شکی قابل انجام هست. کمی با خودم فکر کردم و باورهای نیم بند مذهبی ام را بخاطر آوردم و دو فرشته سمت راست و چپم در نظرم آمد که طبق باور اسلامی آن زمانم وظیفه نوشتن نامه اعمالم را داشتند و دلم بحال فرشته سمت چپی سوخت که خسته از آنهمه نوشتن گناه و گناه بود و فرشته دست راستی از شروع ماموریت در حال استراحت بود. وقت آن رسیده بود که من هم کار خوبی کنم پس درخواستش را پذیرفتم و ماجرایی دیگر آغاز شد.

اظهار نظر بسته است